جولین بارنز
ترجمه ی حسن کامشاد
کتاب قبلی را تمام نکرده بودم. نگاهی به این کتاب کردم و چند صفحه ی اول و ... 50 صفحه خواندم ... و نصف کتاب ... بعد دیگر نتوانستم و دوباره خواندم. تمام شد. اگر چه هنوز هم درک نکردم پایان را. سخت است درکش. مصاحبه ای در آخر کتاب آمده که هنوز نخواندم و دو نقد خوب در روزنامه شرق. باید آنها را هم بخوانم. شاید حتی یک بار دیگر کتاب را بخوانم. بعد دوباره می نویسم.
پ.ن: فقط می توانم بگویم که یکی از بهترین ها است.
داستان جذاب و پر تعلیقی است. اگر چه محتوی بسیار مهم است در این کتاب، اما در عین حال زیبایی روایت فدا نشده است. غافلگیری های زیادی در طول کتاب در انتظار مخاطب است. اما آنچه در پایان می ماند: حس این که ذهن ما گاهی چقدر اشتباه می کند. داده های ناقص را تحلیل می کنیم و به نتیجه گیری می رسیم، در حالی که واقعیت فرسنگ ها با تصورات ما فرق دارد. چه دردناک است گاهی که بر اساس همین دریافت های ناقص، واکنش های تند بروز می دهیم.
ماجرا از زمان دبیرستان تونی (راوی اول شخص) آغاز می شود. ورود یک شخصیت جدید به مدرسه: ادیئن. بعدها از هم جدا می شوند اما همچنان ارتباط دارند. آدریئن خودکشی می کند و ...
بخش هایی از کتاب:
- روزی بعد از ظهر، جو هانت نازنین، گویی در پی چالش قبلی ایدیئن، از ما خواست در باره .... آن زمان اغلب ما مطلق گرا بودیم. نه در برابر بله را خوش می داشتیم؛ نکوهش را در برار ستایش؛ گنه کاری را در برابر بی کناهی- یا در مورد رفیقمان مارشال، ناآرامی را در برابر ناآرامی بزرگ.
- ما حتی شکست در یافتن دوست دختر را تجربه نکرده بودیم... دست کم، خفت این شکست بر شعور کلی ما می افزود، دست کم چیزی منفی می داشتیم که در باره اش قمپز در کنیم.
- و بعد زندگی مسلط شد، و زمان شتاب گرفت. به سخن دیگر، من ... "تکنیک" من این بود که بی تکنیک باشم؛ و این در چشم دیگران به حق بی عرضگی جلوه می کرد.
- شاعرها مثل داستان نویس ها نیستند که مصالح کم بیاورند. اتکار آنها به مصالح با هم فرق می کند.
- اگر می خواهید مردم به آنچه می گویید توجه کنند صدایتان را بلند نکنید بلکه یواش حرف بزنید: این در واقع توجه همه را جلب می کند.
- همان طور که می توانید حدس بزنید، من از آن تکه ی عذاب وجدان او لذت بردم- که تلویحا می گفت طوری که من فکر می کنم نوعی آیین مقدس جوانمردی یا، از آن بهتر، نوعی اصل اخلاقی امروزین، زیر پا گذاشته شده است.
- پا که به سن می گذارید، انتظار کمی آسایش دارید، نه؟ فکر می کنید استحقاقش را دارید. به هر حال، من این جور فکر می کردم. ولی بعد می فهمید که زندگی پاداش شایستگی سرش نمی شود.
-... شیوه ی افت و خیز حروف و پیچش کوچک انتهای هر یک مرا به یاد کسی اندخت که فقط یک آخر هفته او را دیده بودم. کسی که نه شکل نوشتن بلکه اعتماد به نفس نهفته در دستخطش نشان می داد زنی ست شاید " آن اندازه نامتعارف" که کارهایی بکند که از من برنیاید. ولی چه کارهایی؟
- ولی فقط چشم ها نیست. ساختار استخوانی بدن هم به همان شکل می ماند، همین طور حالات و حرکات غریزی، تما آنچه من هر انسانی را می سازد. و طریق برخوردش با من، حتی بعد از این همه وقت و این همه دوری.
- اما زمان ... زمان چگونه ابتدا ما را بر جای خود می نشاند و سپس به شگفتی می اندازد. خیال می کردیم بالغ و عاقل شده ایم در حالی که فقط جانب احتیاط نگه می داشتیم. گمان می کردیم مسئولیت پذیر شده ایم و حال آن که فقط ترسو شده بودیم. آنچه واقع گرایی می خواندیم روگرداندن از چیزها به جای روبه رو شدن با چیزها از کار درآمد. زمان .. بگذار زمان کافی بگذرد، آن وقت بهترین تصمیمات مان دمدمی و یقین هامان بلهوسی جلوه خواهد کرد.
- داستان زندگی مان را چند وقت به چند وقت می گوییم؟ چند بار آن را راست و ریس می کنیم، شاخ و برگ می دهیم، تکه هایی را زیریزکی می زنیم؟ ضمنا عمر هر چه بیشتر طول بکشد، از تعداد نزدیکانی که می توانند روایت ما را زیر سوال ببرند کم می شود، از تعداد کسانی که می توانند تذکر بدهند که این زندگی زندگی ما نیست و فقط و فقط قصه ای ست که ما در باره ی زندگی خود سرهم کرده ایم و به دیگران- و بیش از همه به خود- گفته ایم.
- آن قسمت از وجودم را که این نامه از آن تراوید، نمی شناسم. چه بسا که این هم باز فقط خودفریبی باشد.
- آیا منش آدمیزاد در طول زمان پرورش می پذیرد؟ در رمان ها، البته این طور است؛ وگرنه داستانی باقی نمی ماند. اما در زندگی؟ من گاهی به شک می افتم. رویکرد و باورهای ما عوض می شوند، عادت ها و رفتارهای غیر عادی تازه پیدا می کنیم؛ ولی این چیز دیگری ست، اینها بیشتر زیورظاهر است. شاید منش شبیه هوش است، منتها منش کمی دیرتر به اوج می رسد: مثلا، بین بیست سالگی و سی سالگی، و بعد از آن، همان منش تا آخر بیخ ریش آدم می ماند. خودت هستی و خودت. اگر این درست باشد، معمای بسیاری از زندگی ها روشن می شود. مگر نه؟ همین طور، اگر گزافه گویی نباشد، معمای تراژدی ما.
- -... روی رابطه ای شرط می بندی، به جایی نمی رسد؛ به سراغ رابطه ی دیگر می روی، آن هم به جایی نمی رسد: ولی آنچه تو در این میان از دست می دهی چه بسا نه سرجمع دو منفی ساده بلکه مضرب چیزی باشد که وسط گذاشته ای. در هر حال، این آن چیزی ست که احساس می کنی. زندگی فقط جمع و تفریق نیست. انباشت و تضرب هم هست، زیان و شکست هم هست.
- تا چند وقت کسی نبود که ماجرا را برایش تعریف کنم. همان طور که مارگارت گفت، خودم بودم و خودم- و حقم بود. به ویژه چون بخشی از گذشته ام باید از نو ارزیابی شود، تهای تنها با پشیمانی.... حالا من باید ایدیئن را از نو میزان کنم، باید او را از کسوت یک انکارپیشه ی مرید کامو، که در نظرش خودکشی یگانه مسئله ی واقعی فلسفی بود، درآورم و بدل کنم به ... به چه؟ چیزی نه چندان برتر از نیخه بدلی از رابسون، که به گفته ی الکس به ایدیئن " آن قدرها هم اروس- و – تناتوسی نبود"، ...
- چیزی نمی توانم بگویم جز این که کلمات شرم اور من زبان حال یک لحظه بود. خواندن مجدد آنها پس از گذشت این همه سال به راستی تکانم داد.
- به پایان زندگی می رسی- نه، نه خود زندگی، بلکه به پایان چیزی دیگر: به پایان احتمال هر دگرگونی در آن زندگی. فرصت یک لحظه مکث طولانی داری، فرصت کافی که از خود بپرسی دیگر چه خطایی کرده ام؟
حوض نقاشی من...ما را در سایت حوض نقاشی من دنبال میکنید
برچسب: درک یک پایان,
نویسنده:
بازدید: 47